۱۳۸۷/۱۰/۲۸

داستان نجار و زن زیبا


ایمان - وبلاگ دوستی

در روزگاری دور نجاری جوان و باهوش در شهر رویایی زمین زندگی می کرد . این نجار پسری زیرک و خلاق بود و همیشه دوست داشت با چوب درختان که خود از جنگل با تبر تیزش می برید طرح هایی زیبا خلق کند .
یک روز با درختی که از جنگل تهیه کرده بود داشت بسوی کارگاه کوچکش می رفت و با خود می اندیشید که این بار چه چیزی بسازد .
با اینکه جوان بود ولی همه ی مردم شهر او را می شناختند و او را استاد خطاب می کردند . مردم شهر همیشه از او انتظار طرحی نو داشتند و همین قضیه باعث شده بود که او به دنبال ایده هایی باشد که مردم را راضی کند .
همین طور که داشت در جنگل به سمت شهر می رفت از کنار رودی گذشت و خواست کمی استراحت کند و به اسبش آب بدهد. نشست کنار رود و در آب زلال رود نگاهی انداخت . کمی از آن نوشید و دوباره در آب چهره ی خود را نگاه کرد . کمی به تنهایی خود اندیشید و یکباره از جا پرید . ایده ای به ذهنش آمده بود که این بار با چوب خود چه چیزی خلق کند . به خانه رفت و بیشتر فکر کرد وبا خود گفت چرا زودتر این طرح به فکرم نرسیده بود . به خود گفت با این چوب انسانی می سازم و هر آنگونه که بخواهم آن را خلق می کنم و از تنهایی نجات پیدا خواهم کرد.
فردای آن روز به شهر رفت و زیبا ترین زن شهر را انتخاب کرد و از او طرحی بر روی کاغذ کشید و اندامش را همان گونه که می خواست رسم کرد . نجار به نقاشی نگاه کرد و با خود گفت : تا کنون زنی به این زیبایی و خوش اندامی در تمام عمرم ندیده بودم .
همان شب چوب را به کارگاه برد و شروع به تراشیدن کرد . از صورت شروع کرد و با ظرافت و مهارت ساعت ها روی آن کار کرد. روزها طول کشید و بقیه ی اندام را نیز به دقت می ساخت . هر چه می گذشت نجار جوان بیشتر شیفته ی هنر خود می شد . بالاخره بعد از هفت روز اثر خود را خلق کرد . روز هفتم از گوهر وجودی خودش در آن دمید و کار مجسمه به پایان رسید.
زن زیبایی بود و مطمئن بود اگر پاهایش را از خانه بیرون بگذارد همه شیفته ی او خواهند شد . از آن می ترسید که تمام زحماتی که کشیده بود بر باد رفته و این مجسمه او را ترک کند .
در این اندیشه و حراس بود که مجسمه لب به سخن گشود و به او سلام کرد . نجار که از شدت وقار و عظمت مخلوق جدیدش به وجد آمده بود هیچ نگفت . زن جلو آمد و دست نجار را بوسید و از او تشکر کرد . مجسمه گفت : من درختی بودم که همیشه در کنار دیگر گیاهان و حیوانات در جنگل زندگی می کردم و شاهد باران ها و سیل ها بودم و هیچ پناه گاهی نداشتم .
من انسا ن هایی را می دیدم که برای تفریح به جنگل می آیند و در سایه ی درختان میوه می خورند و می خندند . آنها را می دیدم که زیر نور ماه به هم عشق می ورزند و با محبت یکدیگر راصدا می کنند. همیشه دوست داشتم روزی انسان شوم و تمام چیزهای خوب را تجربه کنم . نجار که با غرور به صحبت ها گوش می داد رفت و برای زن چای آورد . زن ادامه داد ودر حالی که چای را می نوشید گفت : همیشه انسان هایی را می دیدم که به جنگل می آیند و درختان را قطع می کنند و از آنها وسایلی خلق می کنند که همگی بیهوده اند ولی تو نجار باهوشی هستی و قدر درختان وهنرت را می دانستی و اگر آنها را قطع و ضرری به جنگل وارد می کنی در عوض با آن اشیایی می سازی که پست تر از درخت نیستند . نجار خیلی خوشحال شد و با خود گفت ای کاش در گذشته نیز به جای ساختن مجسمه هایی بی ارزش بیشتر قدر درختان را می دانستم و چیزهای دیگری خلق کرده بودم .
چند روزی گذشت و مرد و زن در کنار هم با شادی زندگی می کردند . زن پیش نجار آمد و گفت می خواهم برای خود هنری بیا موزم و زندگی را بیهوده سپری نکنم . نجار گفت نیازی نیست من نجار مشهوری هستم و با فروش چند اثر در ماه می توانیم هرآنچه می خواهیم فراهم کنیم . زن پا فشاری کرد و مرد عصبانی شد و گفت که من تو را خلق کرده ام و اختیار تورا دارم و تو باید از خواسته های من پیروی کنی . زن ناراحت شد و هیچ نگفت . رفت و گوشه ای نشست .
نجار جوان از خانه بیرون آمد و به کنار رود رفت . چهره ی خود رادر آب دید که با او سخن می گوید . تصویر گفت: جسم من درست است که توآن زن را خلق کردی و به درستی که هنرمندانه این کار را کردی ولی به کسی که توراخلق کرده بیاندیش . او ترا آفرید و به تو هنرخلق کردن آموخت و هر آنچه نیاز داشتی برایت فراهم کرد ولی هرگز اختیارت را ازتو نگرفت . تو حتی اختیار داری که غیر او را پرستش کنی و او همچنان نعمت هایش را به تو ارزانی میکند . تو نیز چون خالق خود باش و به مخلوقت اختیار بده تا راهش را خود پیدا کند . نجار بر خواست و به خانه رفت .
زن به استقبالش آمد و برای او چای آورد . مرد نجار از کرده ی خود پشیمان بود ولی غرورش اجازه نمی داد حرفی بزند . زن شروع به صحبت کرد و از نجار قدردانی کرد و گفت من تسلیم خواسته های تو هستم و اگر می خواهی که در خانه بمانم حرفی نیست .
نجار سکوتش را شکست وبه زن گفت : تو زیباترین زنی هستی که من تا کنون دیده ام . من تو را خلق کردم و برای همین تو را خیلی دوست دارم و می ترسم که چراغ خانه ی دیگری شوی و مرا ترک کنی . با این حال به تو اختیار می دهم که هرگونه می خواهی زندگی کنی و هدفت را دنبال کنی . اگر من هم چنین اختیاری نداشتم امروز تو نیز نبودی و من اینقدر محبوب نبودم . تو نیز باید بتوانی مثل من آزادانه استعدادهایت را بشناسی و چیزهای جدیدی خلق کنی . باید از چیزهای پیرامونت الهام بگیری و با نگاهی تازه به اطرافت بنگری .
زن بسیار خوشحال شدو از نجار قدر دانی کرد و اورا بوسید . از فردای آن روز زن به دنبال هدفش رفت و با خلق آثار جدید روح بسیاری از مردم را شاد کرد . او موسیقی می نواخت و هر وقت بیکار بود به جنگل می رفت و برای درختان و حیوانات ساز می زد . صدای سازش در جنگل پخش می شد و دوستی بین انسان ها و موجودات را بیشتر می کرد . دیگر فاصله ای بین آنها نبود و مثل خانواده ای همدیگر را دوست داشتند.
زن هم قدردان جنگل و نجار بود چون هر دو او را دوست داشتند وبه اوزندگی بخشیده بودند .
مرد نجار نیز بیشتر قدر درختان رامی دانست وبا احتیاط بیشتری به خلق آثارجدید می پرداخت . او خالق خود را تازه شناخته بود و می خواست با هنر و خوبی به دیگران راه اورا دنبال کند .

‏ ۱ نظر:

  1. بهتراست ازاين داستان عبرت بياموزيم وشاكر پروردگار خودباشيم

    پاسخحذف

نقل مطالب از خبرگزاری دوستی با ذکر ماخذ آزاد است